برچسب:
نویسنده: رها احمدپور
آزمودم راه را ، دشوار هست هموار نیست
آنکه همراهت نشد هرگز تو را غمخوار نیست
دل پریشان گشته تنهایی گشودن درد دل
قصه زلف تو را گفتن چنین دشوار نیست
آرزوی با تو بودن فصل پیری را خوش است
در جوانی عاشقی کردن کسی را عار نیست
مست روی تو بسی مخمور ساقی می شود
بی می رخسار تو اینجا کسی هوشیار نیست
قبله آمال من زلف پریشان شماست
با کمند زلف تو هرگز اسیری عار نیست.
دولت است عشق رخت گر فقر عالم بنگرند
ثروتی چون عشق رویت ...
۱۳۹۷.۱۱.۰۸ ۰۰:۰۶ "یسار"
برچسب:
نویسنده: رها احمدپور
با خون دل نوشتم غم نامه ای بسویت
کی می شود پذیری ما را دمی به کویت
عمری نشسته ایم ما در آستانت ای دوست
یک دم تفقدی کن ، با خصلت نکویت
خون در رگ من زار خشکیده باز انگار
رحمی نما به این دل ، خون شد در آرزویت
مهر رخت چه تابان ، عمر گران شتابان
خود می برد دل ما ، دائم به گفتگویت
این نکته را شنیدی ، در زلف یار دیدی ؟
طوق کمند عشقت ، پیوسته بر سبویت
ای مظهر عنایت ، لطفی نما به غایت
در عمر مانده ما را ، بنگر به آبرویت.
۱۳۹۷.۱۱.۰۸ ۱۲:۱۸ "یسار"
برچسب:
نویسنده: رها احمدپور
برچسب:
نویسنده: رها احمدپور
خدا را شاکرم که چنین کرده که باز
شکری قند لبی ، بر لبتان افشانم
برچسب:
نویسنده: رها احمدپور
امشب سکوت قلب من هم حرف دارد
ابر دلم چون ابر کویت برف دارد
خاموش و ساکت می نشیند بر در و دشت
اینگونه نجوا کردن آیا صرف دارد
خالی نی ام از غصه های این زمانه
فکر عمیقم قصه های ژرف دارد
بی صبری ات را در شنیدنها کن آرام
این بار دل با عقل پر گو حرف دارد
مهر سکوتی بر لبمبنشسته انگار
حتی سکوتی این چنین هم صرف دارد.
۱۳۹۷.۱۱.۰۸ ۲۰:۴۰ "یسار"
برچسب:
نویسنده: رها احمدپور
برچسب:
نویسنده: رها احمدپور
بزن بارانبه شبهای سیاهم
که آتش خیزد از سوز نگاهم
دلاز دلبستگی هایم جدا کن
بشوران این تن غرق گناهم
ز لطفت گونه گون کن حال زارم
که من سرگشته از گرد و غبارم
بشوی این دل که دل دارد صفایی
ببر آنجا که گردد سجده گاهم
زند از هر نفیرم مرد ناله
که بی سوز دل این ناله ندارم
خبر کن جمله یاران جمع گردند
مرا راهی کنند از این دیارم
۱۳۹۷.۱۱.۰۹ ۲۰:۳۷ "یسار"
برچسب:
نویسنده: رها احمدپور
برچسب:
نویسنده: رها احمدپور
برچسب:
نویسنده: رها احمدپور